جمشید اقبال پناه دبیر آموزش وپرورش منطقه ی زیویه
فصل 1=شغل ها و آینده (کار آفرین ،کاریابی ، بیمه تکفل و... )

فصل 2 = فرهنگ و هویّت ما ( ارزش های من ، عناصر فرهنگی ، تهاجم فرهنگی و... )

فصل 3 =دفاع از میهن(ساختار نیروهای مسلح و... )

فصل 4 = ساختار حکومت در ایران ( رهبری ، قوای سه گانه با تأکید بر قوه ی مقننّه )

فصل 5= ما کجا هستیم ؟ ( زمین در فضا ، ساعت و طول و عرض جغرافیایی )

فصل 6 = جهان نابرابر ( نابرابری های اقتصادی ، اجتماعی در جهان امروز )

فصل 7 = مخاطرات محیطی ( ایران و جهان )

فصل 8 = محافظت از سیاره ی ما (بررسی تجارب و راهکارهای کشور ها برای حفاظت از سیاره ی زمین و مقابله با آلودگی ها )

فصل 9 = ایران یک پارچه می شود ( زندگی اقتصادی و اجتماعی مردم ایران در دوره های صفویه ، افشایه ، زندیه و قاجاریه ؛ قوانین ، دادوستد ، تکنولوژی و... )

فصل 10 = جهان در رقابت و ستیز ( توسعه استعمارگری، تولید انبوه ، ظهور امپریالیسم تا جنگ جهانی دوّم )

فصل 11= ایران درعصر استبدادو استعمار( عوامل داخلی و خارجی توسعه نیافتگی ، آثار و پیامدهای اجتماعی ، اقتصادی استعمار... از نفوذ پرتغالی ها به بعد )

فصل 12 =ازانقلاب مشروطیت تا انقلاب اسلامی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 10:18  توسط جمشید اقبال پناه  | 

سرفصل های کتاب مطالعات اجتماعی هشتم

فصل 1 = نوجوان و قانون (هدف های من و پیشگیری و مقابله با آسیب های اجتماعی مثل اعتیاد و... معرفی قوه ی قضاییه )

فصل 2 =دولت کیست ؟ ( قوه ی مجریه : انتخابات ، وزارتخانه ها )

فصل 3 =عصر ارتباطات ( تأثیر تکنولوژی های ارتباطی بر زندگی اجتماعی و اقتصادی ، دولت الکترونیک ، خرید الکترونیک و ... )

فصل 4 =تعاون و تعاونی ها

فصل 5=ایران و خاورمیانه

فصل 6 =ایران و آسیا

فصل 7 =زیست بوم های جهان ( ناهمواری ها و آب وهوای جهان )

فصل 8 =تنوع زندگی بر روی سیاره ی زمین ( زندگی در استوا ، قطب و قاره ها )

فصل 9 = از حرا تا نینوا ( تاریخ اسلام از بعثت پیامبر اکرم (ص) تا قیام عاشورا با تأکید بر ویژگی های سیاسی و اجتماعی امامان )

فصل 10 =اسلام در ایران ، حکومت های مستقل ایرانی،شکوفایی فرهنگ و تمدن اسلامی در ایران

فصل 11 =پیروزی فرهنگ بر شمشیر (مغول ها و جانشینان آن ها )

فصل 12 =جهان گسترش می یابد (عصر اکتشافات جغرافیایی و تحولات اجتماعی در اروپا : رنسانس و انقلاب صنعتی )

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 11:44  توسط جمشید اقبال پناه  | 

نمونه سوال مطالعات هفتم خرداد 93

 

برای دریافت فایل اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 15:0  توسط جمشید اقبال پناه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 11:53  توسط جمشید اقبال پناه  | 

نمونه سوال اجتماعی سوم راهنمایی نوبت اول

اینجا را کلیک کنید

نمونه سوال جغرافی سوم راهنمایی نوبت اول

اینجا را کلیک کنید
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 23:21  توسط جمشید اقبال پناه  | 

نمونه سوال نوبت اول تاریخ  سوم راهنمایی



برای دریافت فایل اینجا را کلیک کنید
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 18:27  توسط جمشید اقبال پناه  | 

 مطالعات  اجتماعی نوبت اول


برای دریافت اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 20:10  توسط جمشید اقبال پناه  | 


پاورپوینت فصل هفتم مطالعات اجتماعی


برای دریافت فایل اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 17:32  توسط جمشید اقبال پناه  | 

پاورپوینت درس هشتم مطالعات اجتماعی


     اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 17:42  توسط جمشید اقبال پناه  | 


از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید .
نلسون ماندلا

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 20:25  توسط جمشید اقبال پناه  | 



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392ساعت 19:13  توسط جمشید اقبال پناه  | 

بارم بندی کتاب جدیدالتالیف مطالعات اجتماعی سال اول متوسطه اول

ارزشیابی کتبی پایانی نوبت اول:
فصل اول ۳نمره
فصل دوم ۵/۳نمره
فصل سوم۳
فصل چهارم۵/۳
فصل پنجم ۵/۳
فصل ششم ۵/۳
ارزشیابی مستمر :
بحث و گفتگو و اظهارنظر و بیان ایده ها وافکار و همفکری و استدلال و طرح سئوال و پیشنهاد و....... 4نمره
تحقیق ( پرس وجو و مصاحبه کردن . یادداشت برداری و گرداوری اطلاعات و تهیه گزارش بازدید علمی ) 7نمره
درست کردن ماکت و تکمیل و ترسیم نقشه و نمودار و طراحی پوستر و نوشتن متن و شرکت در فعالیت های اجتماعی 4نمره
ازمون های کتبی و عملکردی 3نمره
خودارزیابی 1نمره
ارزشیابی والدین 1نمره

بارم بندی نوبت دوم

فصل هفتم ۵/۳

فصل هشتم ۵/۳

فصل نهم۳

فصل دهم۵/۳

فصل یازدهم ۳

فصل دوازدهم ۵/۳

برگرفته از وبلاگ : مهد تمدن
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 21:57  توسط جمشید اقبال پناه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت 17:12  توسط جمشید اقبال پناه  | 




 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 12:4  توسط جمشید اقبال پناه  | 

هفده ساله بودم که در جايي خواندم
اگر هر روز جوري زندگي كنيد كه انگار آخرين روز زندگي تان باشد
شايد يك روز اين نظر به حقيقت تبديل بشود .
اين جمله روي من تأثير گذاشت
و از آن موقع به مدت سي و سه سال هر روز وقتي كه توي آينه نگاه مي‌كنم
از خودم مي‌پرسم اگر امروز آخرين روز زندگي من باشد
آيا باز هم كارهايي را كه امروز بايد انجام بدهم، انجام مي‌دهم يا نه .

استيو جابز


هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم،
گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.

نلسون ماندلا


مغز ما يک دينام هزار ولتي است
که متاسفانه اکثرمان بيش از يک چراغ موشي از آن استفاده نمي کنيم .

ويليام جيمز


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 20:26  توسط جمشید اقبال پناه  | 

فهرست سرفصل های درس مطالعات اجتماعی اول متوسطه ی راهنمایی (پایه ی هفتم)


برای دریافت اینجا راکلیک کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 22:14  توسط جمشید اقبال پناه  | 

زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود ؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید. مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود. کوروش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست ...

اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 13:4  توسط جمشید اقبال پناه  | 

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .

گروهی از قزاق های روس ، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : ” خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟ ”

پوست فروش پاسخ داد” عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید .” و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : “ او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . “ علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند . مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .

پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : ” باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟ ”

ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : ” با چه جراتی از من یعنی امپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی ؟

محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید ، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید . خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم . ”

سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : ” آماده ….. هدف …..

با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت ، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد . سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد … ناگهان چشم بند او باز شد . او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست .

سپس ناپلئون به آرامی گفت :



“ حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 12:59  توسط جمشید اقبال پناه  |